سلام

بعد از زمانی به درازای ٢ سال باز گشتم و مصمم هستم که به طور منظم آپ بشم .

منتظر باشید

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط کلاغ نظرات () |

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت            جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک                 باور مکن که دست زدامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحر گهی                دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی              صد گونه جادوئی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب         بیمار باز پرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار            بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و زغم عشقم خلاص داد         منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

میگریم و مرادم از این سیل اشکبار              تخم محبتست که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا بسوز دل           در پای دم بدم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد رندی نه وضع تست     فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت

نوشته شده در یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط کلاغ نظرات () |

خیلی وقته که آپ نشدم ولی سعی می کنم چرت و پرت ننویسم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام کرد . چشم هاشی برق خاصی داشت . نمی دانم شاید واقعا مشتاق بود که جواب سلامش را بدهم و یا چیز دیگری می خواست اصلا شاید دیوانه بود . جواب سلامش را کاملا سرد و به گونه ای دادم که شک دارم خودم هم آن را شنیده باشم . با این حال چشمانش از روی لب هام به آرامی حرکت کرد و به چشم هایم رسید . نگاهم را دزدیدم . ولی همچنان به من زل زده بود . بی توجه به حضور او سعی کردم حرکت کنم و از نگاهش فرار کنم ولی مانعم شد . مثل اینکه سعی داشت چیزی بگوید . از چهره اش معلوم بود درونش غوغایی است . چند لحظه گذشت نگاهش را از من بر داشت و به زمین دوخت . با صدایی آرام ولی گرم شاید آتشین گفت دوستت دارم . تمام وجودم گرم شد . مطمئن بودم گوش هایم سرخ شده دوباره لحظاتی گذشت . عصبی شده بودم و به همین دلیل به سرعت شروع به راه رفتن کردم حتی گاهی می دویدم تا درد سینه ام مانع از ادامه دادنم شد . نفس نفس می زدم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم دنبالم نیامده بود.

دیگر هیچ وقت از آن مسیر به خانه بر نگشتم اما از دیگران شنیده ام که همیشه در محل همان ملاقات  ودر همان ساعت منتظر من است تا جواب بگیرد :

من هم دوستت دارم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط کلاغ نظرات () |

می خوام یه داستان بنویسم خوب دقت کن و بخونش:

یکی بود  اما یکی نبود غیر خدا زیر گنبد کبود هیشکی نبود

در سال ها دور یا شاید نه چندان دور شهری بود بسیار آباد و با صفا با مردمانی خوش چهره و دخترانی پری سیما . در این شهر آباد همه چیز عالی بود غیر از یک چیز.

روزی از روز ها مردی عاقل و جا افتاده گذرش به این شهر افتاد .مردم شهر از او استقبال کردند بسیار او را گرامی داشتند و بعد از مدتی او را به عنوان حاکم خود انتخاب کردند.

مرد از این همه احترام لذت می برد و از حکومت بر آن سرزمین زیبا و آباد لذت می برد . ثروت فراوانی فراهم آورده بود و باغ های متعددی داشت.

مدتی گذشت . روزی از وزیر خود پرسید : این قوم چرا مرا گرامی داشتند و مرا به حکومت انتخاب کردند ؟

وزریر گفت : در این شهر رسمی وجود دارد که سال هاست پا برجاست این رسم را سازندگان شهر قرار داده اند

- این رسم چیست ؟

- اما آن رسم که از آن سخن گفتم : هر سال در این شهر از مسافران پادشاهی انتخاب می کنند و در پایان سال دست و پای او را بسته در رود عمیق و پهناوری می اندازند.

با این حرف لرزه بر اندام مرد افتاد به دست و پای وزیر افتاد و گفت : مرا از این بلا رهایی ده . پایان سال نزدیک است . وزیر نجاتم بده چاره ای بیندیش !

وزیر بعد از مدتی تامل گفت : در آن طرف رود باغ و قصری بنا کن زمین های آباد خریداری کن ثروتت را در آنجا ذخیره کن موعد مقرر غواصانی را بگمار تا در زیر آب دست هایت را باز کنند و تو را به ساحل برند تا نجات یابی.

- وزیر از تو ممنونم . از تو می خواهم در آن سوی آب نزد من آیی تا از تو قدر دانی کنم.

- من سال هاست که به حاکمان هشدار می دهم گروهی پند می گیرند و اکثراُ در آب غرق می شوند.

..............

خب . چون نمی دونستم چه جوری تمومش کن و نمی خواستم مثل قصه های پریان با عبارت «و در آنجا سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کرد » تمومش کنم ؛ ترجیح دادم که آخرش رو به ذهن خلاق شما بسپارم تا ببینم که توی سرتون چه جوری تمومش می کنین.

اما هر چی بود داستان بدی نبود . خوشحال می شم نظر بدین.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط کلاغ نظرات () |

شب عیده با خودم گفتم حالا که نیم ساعت به تحویل سال مونده ۸۵ رو دوره کنم.

بد نیست تو هم با من این کار رو انجام بدی .

تحویل سال خواب بودم. درس خوندم. کنکور دادم. دانشگاه رفتم. دوستان جدید پیدا کردم. وبلاگ زدم. دل خیلی ها رو شکوندم. خیلی ها دلم رو شکوندند. به بعضی ها عشق ورزیدم. گاهی عصبانی شدم گاهی خوشحال. گاه جلو رفتم و گاه عقب موندم. گاه افتادم وگاه برخاستم. اما با اینهمه ادامه دادم و ادامه می دهم تا برسم.

اما کجا...؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ توسط کلاغ نظرات () |

گویند ملا نصر الدین تکدی می کرد مردم نزد او آمده دو سکه یکی زر و دیگری نقره به او نشان میدادند و او هر بار سکه نقره را بر می داشت .

این حماقت او سرگرمی مردم گشت .

مدت ها گذشت . روزی مردی از در خیر به ملا گفت : چرا هر بار سکه نقره را بر می داری از این به بعد سکه زر را برگزین . ملا در جواب گفت : مدت هاست گدایم و مردم را سر گرم می کنم و از این راه ثروتی به دست آورده ام . اگر سکه زر را بر دارم کسی دیگر برای سرگرم شدن نزدم نمی آید .مهم نیست دیگران فکر کنند کار تو احمقانه است ؛ مهم این است که تو می دانی عاقلانه است .

نوشته شده در یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط کلاغ نظرات () |

توی سیرک ها وقتی بچه فیل هنوز قدرتی نداره پاشو با یک طناب محکم به درخت می بندند.

بچه فیل بیچاره وقتی هرچی تلاش می کنه نمی تونه خودش رو رها کنه دست از تلاش میکشه نتیجه اش اینه که وقتی بزرگ شد کافیه پاشو با یک ریسمان به یک نهال کوچک ببندند اون وقت فیل هیچ وقت فرار نمی کنه.

حقه کثیفیه

لطف کنین اگه ایم  خاصی به نظرتون رسید برام  ثبت کنید

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط کلاغ نظرات () |

و الذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انابوا الي الله لهم البشري فبشر عباد

الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئک الذين هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب

و کسانی که از عبادت طاغوت پرهیز کردند وبه سوی خداوند بازگشتند، بشارت از آن آنهاست; پس بندگان مرا بشارت ده! همان کسانی که سخنان را می‏شنوند و از نیکوترین آنها پیروی می‏کنند; آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.

آیات ۱۷و۱۸ سوره زمر

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط کلاغ نظرات () |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
                                                                   داستان غم پنهانی من گوش کنید
   گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
                                                                   قصه بی سرو سامانی من گوش کنید
                                   شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
                                   سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
 روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
                                                                   ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
  عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
                                                                   بسته سلسله سلسله مویی بودیم
                                کس در آن سلسله غیر من و دل بند نبود
                                یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
                                                                   سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
    این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
                                                                   یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
                               اول آن کس که خریدار شدش من بودم
                                  باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
                                                                    داد رسوایی من شهرت زیبایی او
   بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
                                                                    شهرپر گشت ز غوغای تماشایی او
                              این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
                               کس سرو برگ من بی سروسامان دارد
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط کلاغ نظرات () |

نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم اما می نویسم.

کاش یه ذره فقط یه ذره شانس داشتم .... کاش زودتر به این فکر می افتادم .... ای کاش اون موقع که فرصت داشتم بهش می گفتم که دوستش دارم .... حیف شد ازش عذر خواهی نکردم شاید دیگه نبینمش....کاش می مردم و این روز رو نمی دیدم ووو...

راستشو بخوای این جمله ها برای هر کسی آشناست ، حتی تو که از لج من جوابت منفیه و میگی نه اصلا هم آشنا نیست ، اصل ماجرا اینه که ... بی خیال ، نه من حوصله گفتنش رو دارم و نه تو حوصله شنیدنشو .... اما همین قدر بگم که این قبیل عبارات زیاد تو کوچه های ذهنم می پیچه و حتی توی خونه ها و اتاق های ذهنم هم پر از همیناس اما جواب همگان اینه : غم گذشته رو نباید خورد.

خلاصه الان که دلم خیلی برای خودم می سوزه گفتم شاید توهم با من همدردی بکنی

اگه می تونی یه چیزی بنویس که آرومم کنه .

و سپاس

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط کلاغ نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ